داری توی جاده با عجله به سمت مقصد می ری ... فکر تاخیر پیش اومده داره کلافت می کنه! تند تر از اینم که آخه نمیشه رفت... اه! تازه اونجا که رسیدی باید بری کلی بحث و جدل کنی ! کاش می شد نرفت!:( ولی خوب مجبورم! اوه تازه فردا رو بگو که به طرف قول دادم ... باید اون لیست کارا رو هم تا شب انجام بدم! ولی ااااااااااه ... دستم الان به فرمون ماشینه ... این آهنگ ها هم که انگار رو عصابه! تنهایی هم پا شدم اومدم ، کسی نیست باش در و دل کنم حداقل ...
عجله دارم ... این همه کار ... بد قولم که شدم ... ، اگه هم یکی شون رو انجام ندم بدبخت می شم ... :( تازه پدرم هم صبح بردن بیمارستان ...:( من باید اونجا می بودم! ولی خب از این طرف هم زندگیم داره به باد میره ...:( آخه ، خب طاقت دیدن اشک های مادرم رو هم نداشتم ... اون بنده ی خدا هم کسی رو نداره ، تنها کسش پدر بزرگ بود که اونم یک ماه پیش به رحمت خدا رفت ...
وای! دارم کلافه می شم ... آخه این چه جاییه من گیر کردم ... :(
نمی دونستم دیگه ... آیا ناراحتم ؟! عصبانیم ؟! کلافه ام ؟!
فقط دیگه به حد انفجار رسیده بودم ... :((((((( وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی ...
اخخخ .... یهو حس کردم ماشین داره به سمت کنار جاده منحرف میشه ... وای خدا ، دیگه حالا چه اتفاقی داره میفته ... وااااااای ...
به سختی ماشین رو کنترل کردم و کنار جاده توی اون بیابون برهوت ایستادم! واااای ، دوباره ... :(
پنچر شد ... :(
ااااهه!! بدتر هم از این هم میشه اخه؟!! :(
وااااای ! آره بدتر .... و بدتر اون که از بس صبح عجله کردم ، یادم رفت ، لاستیک رو از آپاراتی بگیرم ... آخه دیروزم پنچر شده بود ... :( چرا دو روز پشت سر هم! حالا که من انقدر عجله دارم ... :( تو این وضعیت آخه ... اینم جای پنچر شدن بود...
این گوشی لعنته هم که انتن نمیدهه ... :((
ماشینی هم رد نمیشه که ...
با نا امیدی رفتم کنار جاده ایستادم ... دیگه از شدت کلافگی نای ایستادن هم نداشتم ... همینجور ولو شدم کنار اسفالت جاده ...
زمان همینجور می گذشت ، کارام مونده بود! بد قول شدم ، پدر تو بیمارستان بود ، نگرانش بودم و مخصوصا واسه مادر که تنهان! گوشی آنتن نمی ده ... و من موندم وسط یه جاده ی خلوت توی یه بیایون بی آب و علف با یه ماشین پنچر که لاستیک زاپاس هم نداره ... :(
دیگه نمی فهمیدم کجام ، چه اتفاقاتی افتاده ... تو حال و هوای خودم بودم! دستم رو کردم توی خاک از شدت ناراحتی ... چه خاکی به سر شدم من ... :(
خدا ، اخه واسه چی منو آوردی اینجا؟! تو همچین موقعیتی ...؟! دستم به هیچ جا نمی رسه...!
نکنه واسه همین بوده ...! منو آوردی تا اینجا که ... خیلی نامردی ...!
ولی یه لحظه به خودم فکر کردم ... نامرد منم ... انقدر حواسم نبوده بهش، انقدر درگیر بودم با اطرافم که هیچ وقت نمی دیدمش ... حسش نمی کردم ... منو تا اینجا کشونده تا ...
بابا ، خدایا ! کرمت رو شکر ... خیلی مخلصیم!
اشک تو چشام حلقه زده بود ، دیگه به هیچی جز اون فکر نمی کردم ...
و یهو ، ناخودآگاه به سجده افتادم، دیگه مهم نبود به کدوم طرف ، اونجا وقتی همه ی وجودم پر از اون شده بود ، دیگه قبله معنایی نداشت ... همه چیز خودش بود ، همه چیز من بودم ...
سرم روی خاک بود ، چشمامو بسته بودم و قطره های اشکم آروم آروم روی زمین می چکید...
دیگه صدام هم در نمیومد ...
و در همین حالت بودم که گرمی زمین رو حس کردم ... یه نوازش آروم روی سرم ... نسیم آرومی می اومد ... انگار خدا داشت نوازشم می کرد ... چشمام بسته بود ... به لحظه به خودم اومدم که خدا رو میشه حس کرد ... می تونم ببینمش ... چشمامو آروم باز کردم ... و در همون حالت که به سجده بودم ... جلوی چشمم ...
.
.
.
یک گل زیبای کوچک دیدم ...
پ.ن. شاید خدا زیبایی همین یک گل باشد ...