تبليغاتX
آراد آسمانی من

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

آراد آسمانی من

 


یا شاید ...

در حال انجام دادن کارام بودم و سرم گرم بود...

پدر هم در حال انجام کارای خودشون بودن و داشتن با گوشی صحبت می کردن ...

همین جور که توی حال و هوای خودم بودم ، ذهنم ناخوداگاه جریانی که پدرم داشتن پشت گوشی می گفتن رو دنبال کرد :

"جناب مهندس ، قضیه خر ملا رو شنیدی ؟! ملا یه خر داشت که تموم زندگیش بود و تنها همدمش! یه روز که اونو درست نبسته بود ، و ملا هم حواسش به کار خودش بود ، خر ملا اومد بره دم چاه آب بخوره ، افتاد تو چاه! اون تو افتاد ولی هنوز زنده بود! همه مردم جمع شدن ، فکر کردن که چجوری خر ملا رو بیارن بیرون ، ولی آخر به نتیجه ای نرسیدن! و ملا رو دلداری دادن که اشکال نداره ، این همه خر هست ، یکی دیگه واست می گیریم! و خب واسه اینکه چاه رو کسی دیگه ازش آب نخوره ، تصمیم گرفتن پرش کنن! و هی خاک ریختن تو چاه ... اما وقتی دیگه چاه پر شد ، دیدن خر ملا روی خاک ها ایستاده و اومد بیرون ..."

و حرفی که به عمق وجودم رسوخ کرد این بود که :

"ما که دیگه از خر ملا ، خرتر نیستیم که! اگه مشکلی باشه و مسئله ای پیش بیاد ، حتما راه حلی واسش هست و میشه ازش سربلند بیرون اومد!"

پ.ن: دیگه واقعا جایی واسه حرف نداره !

پ.ن: ممنونم ازت...!




نویسنده : آراد من تاریخ : یکشنبه نهم بهمن 1390 موضوع : تلنگر      

هنر زندگی...

زیبایی ، هنر بودن است ... :)

و لبخند ، همیشه زیباست ... 

و شاید تو هنرمند نقش اول زندگی باشی ...



نویسنده : آراد من تاریخ : شنبه هشتم بهمن 1390 موضوع : تلنگر      

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد...

داری توی جاده با عجله به سمت مقصد می ری ... فکر تاخیر پیش اومده داره کلافت می کنه! تند تر از اینم که آخه نمیشه رفت... اه! تازه اونجا که رسیدی باید بری کلی بحث و جدل کنی ! کاش می شد نرفت!:( ولی خوب مجبورم! اوه تازه فردا رو بگو که به طرف قول دادم ... باید اون لیست کارا رو هم تا شب انجام بدم! ولی ااااااااااه ... دستم الان به فرمون ماشینه ... این آهنگ ها هم که انگار رو عصابه! تنهایی هم پا شدم اومدم ، کسی نیست باش در و دل کنم حداقل ...

عجله دارم ... این همه کار ... بد قولم که شدم ... ، اگه هم یکی شون رو انجام ندم بدبخت می شم ... :( تازه پدرم هم صبح بردن بیمارستان ...:(  من باید اونجا می بودم! ولی خب از این طرف هم زندگیم داره به باد میره ...:( آخه ، خب طاقت دیدن اشک های مادرم رو هم نداشتم ... اون بنده ی خدا هم کسی رو نداره ، تنها کسش پدر بزرگ بود که اونم یک ماه پیش به رحمت خدا رفت ...

وای! دارم کلافه می شم ... آخه این چه جاییه من گیر کردم ... :(

نمی دونستم دیگه ... آیا ناراحتم ؟! عصبانیم ؟! کلافه ام ؟!

فقط دیگه به حد انفجار رسیده بودم ... :((((((( وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی ...

اخخخ .... یهو حس کردم ماشین داره به سمت کنار جاده منحرف میشه ... وای خدا ، دیگه حالا چه اتفاقی داره میفته ... وااااااای ...  

به سختی ماشین رو کنترل کردم و کنار جاده توی اون بیابون برهوت ایستادم! واااای ، دوباره ... :(

پنچر شد ... :(

 ااااهه!! بدتر هم از این هم میشه اخه؟!! :(

وااااای ! آره بدتر .... و بدتر اون که از بس صبح عجله کردم ، یادم رفت ، لاستیک رو از آپاراتی بگیرم ... آخه دیروزم پنچر شده بود ... :( چرا دو روز پشت سر هم! حالا که من انقدر عجله دارم ... :( تو این وضعیت آخه ... اینم جای پنچر شدن بود...

این گوشی لعنته هم که انتن نمیدهه ... :((

ماشینی هم رد نمیشه که ...

با نا امیدی رفتم کنار جاده ایستادم ... دیگه از شدت کلافگی نای ایستادن هم نداشتم ... همینجور ولو شدم کنار اسفالت جاده ...

زمان همینجور می گذشت ، کارام مونده بود! بد قول شدم ، پدر تو بیمارستان بود ، نگرانش بودم و مخصوصا واسه مادر که تنهان! گوشی آنتن نمی ده ... و من موندم وسط یه جاده ی خلوت توی یه بیایون بی آب و علف با یه ماشین پنچر که لاستیک زاپاس هم نداره ... :(

دیگه نمی فهمیدم کجام ، چه اتفاقاتی افتاده ... تو حال و هوای خودم بودم! دستم رو کردم توی خاک  از شدت ناراحتی ... چه خاکی به سر شدم من ... :(

خدا ، اخه واسه چی منو آوردی اینجا؟! تو همچین موقعیتی ...؟! دستم به هیچ جا نمی رسه...!

نکنه واسه همین بوده ...! منو آوردی تا اینجا که ... خیلی نامردی ...!

ولی یه لحظه به خودم فکر کردم ... نامرد منم ... انقدر حواسم نبوده بهش، انقدر درگیر بودم با اطرافم که هیچ وقت نمی دیدمش ... حسش نمی کردم ... منو تا اینجا کشونده تا ...

بابا ، خدایا ! کرمت رو شکر ... خیلی مخلصیم!

اشک تو چشام حلقه زده بود ، دیگه به هیچی جز اون فکر نمی کردم ...

و یهو ، ناخودآگاه به سجده افتادم، دیگه مهم نبود به کدوم طرف ، اونجا وقتی همه ی وجودم پر از اون شده بود ، دیگه قبله معنایی نداشت ... همه چیز خودش بود ، همه چیز من بودم ...

سرم روی خاک بود ، چشمامو بسته بودم و قطره های اشکم آروم آروم روی زمین می چکید... 

دیگه صدام هم در نمیومد ...

و در همین حالت بودم که گرمی زمین رو حس کردم ... یه نوازش آروم روی سرم ... نسیم آرومی می اومد ... انگار خدا داشت نوازشم می کرد ... چشمام بسته بود ... به لحظه به خودم اومدم که خدا رو میشه حس کرد ... می تونم ببینمش ... چشمامو آروم باز کردم ... و در همون حالت که به سجده بودم ... جلوی چشمم ...

.

.

یک گل زیبای کوچک دیدم ...


پ.ن. شاید خدا زیبایی همین یک گل باشد ...



نویسنده : آراد من تاریخ : جمعه هفتم بهمن 1390 موضوع :      

اوج یک معنا...

یعنی ... :)



نویسنده : آراد من تاریخ : سه شنبه چهارم بهمن 1390 موضوع : تلنگر      

بی نهایت ...
باید بی نهایت باشیم ، بی نهایت ... تا خواستن ها رنگ توانستن گیرند...

تمامی آینده ی ما ، خواستن های ما ، آن چیزی است که در افکارمان شکل می گیرد! موفقیت ، شکست ، صعود و سقوط ، چیزی جز حقیقت درون ما نیست. تفکری که در ذهنمان پرداخته می شود ، همان فعلی است که در دنیای پیرامون ما رخ می دهد ، چه به وسیله ی خودمان ، چه به واسطه ی عناصر خارج از وجود ما!

فکر ، انسجام اتفاقاتی است که ما در آن سهیم هستیم. هر آنچه از ذهن می گذرد و در آنجا خلق می شود ، ناگزیر، پیشاپیش یا هم اکنون ، در دنیانمان نیز در حال شکل گیری است...

یک جرقه ی کوچک از دستیابی به بلندترین قله ها ، دلیلی خواهد بود بر رسیدن به خواسته هایمان! و آنقدر خواستن هایمان زیبا و دل انگیز خواهد بود که حتی فکر آن ، ما را به سوی چنین سعادتی سوق می دهد. و این فکر آنچنان قوی می شود ، که عاملی خواهد بود ، برای حرکت ، تلاش و جاری بودن! گریز از سکون و سستی ... انگیزه ای که شاید به اشتباه برون از خود به دنبال آن هستیم! 

تصویری از بودنمان (برای مثال) در پانزده سال و سه ماه و دو ساعت و سی و هفت دقیقه ی آینده ... تصویری به وضوح یک آینه ی پاک ... تنها تصمیم گیرنده در این باب ، خودمان هستیم! و اینکه چقدر این تصویر برایمان شفاف باشد ...

هر جرقه ای از فکر و حتی رویا  ، می تواند شعله و آتشی باشد بی نهایت در آینده یمان! آرام آرام در وجودمان رشد خواهد کرد و ما را به سوی خود می کشد! حال آنکه این شعله چه باشد ، چه اندازه باشد و چقدر توانا باشد ، به دست خودمان است... گاهی این جرقه ها را تنها اتفاقی ناممکن تلقی می کنیم و سریعا آن را خاموش می کنیم! اما ، انسان ، در بودن بی نهایت است ... و این اولین جرقه ای است که همه ی ما در اولین فرصت آن را اشتباها خاموش می کنیم ... "انسان بی نهایت است" ...

الان شد : پانزده سال و سه ماه و دو ساعت و سی و شش دقیقه... می بینی به چه سرعتی به آن نزدیک می شوی ؟! و همین یک دقیقه ای که گذشت ، آجری از زیربنای آینده ای بود که تو آن را می خواهی بسازی ... چه کردی؟! چه قدمی برداشتی؟! آیا همین دقیقه ای که الان در حال سپری شدن است ، تو تلاشی برای رسیدن به آن تصویر انجام می دهی؟! و اینگونه سوال است که با پاسخ آن آرام آرام به سوی تحقق افکارمان به پیش می رویم...

از طرف دیگر ، یک لحظه اندیشیدن به نرسیدن ، اگر ها و نشد ها ، باز خود جرقه ای خواهد بود بر ضد تصویر خواسته های ما! که اگر به آن ها توجه بسیار کنیم ، آرام آرام  جایگزین تصویر زیبای ما خواهند شد ، و آینه ی پاک آینده ی ما را دچار گرد و غبار و ابهامی هولناک می کند و سریعا ترس در وجودمان فراگیر می شود و این آغازی خواهد بود بر خانه نشینی و انزوا و مانع هر آنچه که ما را با شجاعت به سمت هدفمان حرکت می دهد.

پس راهی برای ناامیدی ، ضعف ، اگرها و نشد ها در ورود به ذهن وجود ندارد!

چرا همین الان می پرسی:"خب ، همه چیز که دست ما نیست!!" ... خب دلیلش واضح است : از یاد بردن و خاموش شدن شعله ی "بینهایت بودن انسان" ... آنقدر توانا هستیم که تنها تاثیر گذار بر زندگیمان ، خودمان باشیم! 

شاید بگویی :"این ها همه حرف است و گزاف" ... اما این حرف تو نه این است که "اگر راهی هم به سوی خواسته هایم وجود دارد ، آن را فورا ناکام و مردود بدانم" ؟! به معنی یک جور ناامیدی ناخودآگاه نیست؟! پس شاید به تامل بیش تری نیاز داشته باشد ... مطمئنم همگی ما ، به دنبال بهترین هستیم ... پس تا زمانی که راه جلوی روی ماست باید حرکت کنیم ... به بی حد و مرز بودنمان ، به بی نهایت ایمان داشته باشیم!

در این راه: آیه یاس ممنوعه! انفعال محکومه! بهانه تراشی قدغنه... 

ناراحتی ها سنگ های میان راه هستند ، آن ها را کنار بگذار ... با خوشحال بودن و شاد زیستن راه را هموارتر کن ... با لبخندی به یک دوست ،چند سنگ کوچک از جلوی پای او بردار! شاید او هم کسی باشد که در آن پانزده سال و سه ماه و دو ساعت و سی و پنج دقیقه ی آینده باید کنار تو باشد که تصویرت کامل شود... پس او را هم دست کمک برسان...

زندگی غرق شدن در سیلاب حوادث نیست! راندن کشتی ای است در به سوی ساحل امید ، افق خورشید آینده ...

آینده ات را از همین الآن بساز! با افکار روشن ، صادق و محکم ... محکم قدم بردار که راه زیادی نمانده است ...

تنها پانزده سال و سه ماه و دو ساعت و سی و چهار دقیقه ...

لحظه ای سکوت ...

ثانیه های آن را هم خواهی شنید :

22...

21...

20...

19...

18...

17...

16...

15...

14...

13...

12...

11...

10...

9...

8...

7...

6...

5...

4...

3...

2...

1...

پانزده سال و سه ماه و دو ساعت و سی و سه دقیقه ...

59...

58...

....................

پس همین الان فکر کردن به تصویر آیندت رو شروع کن ... قوی باش ... در مقابل همه چیز ایستادگی کن و مطمئن باش که به هدفت خواهی رسید ... چون ...

                                                 "انسان بی نهایت است ..."

48...

47...

46...

.

.

.



پ.ن: یادمان نرود بی نهایت بودنمان را ...



نویسنده : آراد من تاریخ : شنبه یکم بهمن 1390 موضوع : تولدی دوباره      

Leben mit Ehre

Das Leben von mir ist voll mit Liebe ... nicht ein einfache Liebe... ich habe viel dafur bezahlt und ich lass nicht das einfach verloren.

Nicht wichtig wer versteht... aber ich weiss genau wer ich bin...!

Ich habe mein ziel ausgewahlt ...und ich kampf dafur ...

Der starksten mann um welt ...

 



نویسنده : آراد من تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 موضوع : تولدی دوباره      

مدرسه ...

زندگیمو خیلی دوست دارم! واسم یه معلمه! هر لحظه هر ثانیه ،یه عالمه نکته ی جدید بهم یاد میده ...

شناخت آدم ها ، اتفاقاتی که هر روز توی دنیامون می افته ...

بعضی از درسا خیلی شیرین هستن ، ولی بعضیاشون ...

بعضی هاشون رو معلم اضافه تر و راحت در اختیارت می ذاره ، ولی بعضیاشون ...

بعضی هاشون فقط ارائه مطلبه ، ولی بعضیاشون هم امتحان دارن ...

بعضی از همکلاسیا خیلی مهربونن و کمکت می کنن ، ولی بعضیاشون ...

هر روز پا می شم میرم سر این کلاس؛ حتی وقتایی هم که خوابم...

هیچ وقت تعطیلی بهش نمی خوره ؛ مگه این که خودت تعطیل باشی ...

بعضی وقتا دیر به کلاس می رسی ، و باید انقدر تلاش کنی که عقب افتادگیت رو جبران کنی ...

هر شب ، قبل خواب هم کارنامه رو میدن دست آدم ... چقدر نمره ی ...!!!

چقدر روز به روز که میگذره بزرگتر میشیم! پخته تر ، با تجربه تر ، که با یه عالمه شادی و زخم همراهه ... زندگیه دیگه ... همینش قشنگه ... آدم ها رو می بینی ، اونا هم سر کلاس خودشون نشستن ، و شاید یه روز همکلاسی بشی و خیلی زیاد کنار هم درس یاد بگیریم! کاش قبل از اینکه امتحانای پایان ترم برسه ، بتونیم درسایی که یاد گرفتیم رو با هم مرور کنیم ، دوستانه به هم چیز یاد بدیم ، که هممون باهم ، خرداد ماه نمره ی قبولی بگیریم ... واسه همینه همیشه دست جمعی درس خوندن رو دوست داشتم! :)

پ.ن. خدایا میشه امروزم بغل دست من بشینی ...؟!



نویسنده : آراد من تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 موضوع : تلنگر      


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آراد آسمانی من مي باشد.